امید
شعلهایست در محراب خاموش
نه با فریاد
که با نفس شبهای طولانی
دیوارهای سکوت را
بیصدا روشن میکند
صدای دعا
میپیچد در خلوت دلها
مینوازد گلهای خشکیدهی ایمان را
که سالها
زیر خاک فراموشی مانده بودند
من
امید را در دست پیرمردی دیدم
کف دستهای ترک خوردهاش
از بس کار کرده بود
اما با ذکر «یا رب»
زمین را مهربان میکرد
و سایهای آرام بر دلها میانداخت
در نگاه کودکی که
گرمای روزهای سخت
روی پوستش نشسته
اما لبخندش
چون قنوت نیمهشب
در تاریکی میدرخشد
از عاشورا آموختم
حق
در سکوت زانوها و اشکها
نه در هیاهوی نیزهها
زاده میشود
و از زینب
یاد گرفتم
میتوان
بعد از همهی غمها
با قامت راست ایستاد
و حرف دل را
در طوفان گم نکرد
امید
در مردم است
در دستهایی که هنوز
برای هم گرم میشوند
در سلامهایی که
در گذر زمان
رنگ کهنگی نگرفتهاند
امید
در دلهای خستهست
که با ذکر خدا
سبک میشوند
و حتی دردهای کهنه
توان شکستنشان را ندارد
پیروزی
نه نشان طلاست
نه پرچمی در باد
پیروزی
همین است
که بعد از همهی زخمها
دلهایمان هنوز گرم است
و دستهایمان باز
من
به امید
نه بهعنوان رؤیا
که بهعنوان زندگی
ایمان دارم
و همین
چراغیست
که در طول شب
راه را روشن میکند
دل را
از تاریکی باز میستاند
و به ما میآموزد
که هر شب،
هرچقدر هم طولانی باشد
سرانجام
سحر دارد
دیدگاهتان را بنویسید